{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

پارت 3
یه دست محکم در رو بست رئیس گفت
_چرا داری میلرزی
~من میلرزم نه نبابا من نمیلرزم
داشت میومد جلو گرمای بدنشو حس کردم از ترس چشمام بستم که یه دفه ای گوشیش زنگ خورد
عصبانیت تو چشاش موج میزد وقتی گوشیشو برداشت با عصبانیت گفت
_بله؟
*وای ببخشید اشتباهی زنگ زدم
تهیونگ گوشیرو قط کرد
ویو تهیونگ
برگشتم که ات رو ببینم که یه هو خم شد و گفت رییس بابت امروز ممنون بارون بند اومد من دیگه میرم بای بای
اینقدر عصبانی شدم که میخواستم همونی که گفت ببخشید اشتباهی زنگ زدم رو بکشم
یه لیوان برداشتم و اب خوردم لیوان رو تو دستم فشاردادم که شکست
چند تا خورده شیشه رفت تو دستم که با همون دستم زدم تو دیوار و بعد رفتم تو اتاقم
ویو فردا صبح
ویو ات
صبح اماداشدم و رفتم امارت و برای رییس صبحونه درست کردم میخواستم باهاش خوب باشم ولی از صبح تا حالا نادیدم میگرفت و بهم بی محلی میکرد رفت تو اتاقش براش قهوه درست کردم و بردم اتاقش و گزاشتم دستشو رو میزش گذاشته بود دیدم خونیه گفتم
~وای رییس دستتون
اومدم دستشو بگیرم که باند پیچی کنم
دستشو کشید و گفت نیازی نیست
گفتم
~با باشه ببخشید
از اتاق رفتم بیرون رفتم شام درست کنم
غذا رو بادقت درست کردم
و رییس رو صدا زدم بیاد شام بخوره اومد نشست و غذاشو میخود منم پیشش وایساده بودم
بهش نگاه کردم صورتش بی نقص و قشنگ بود بهم نگاه کرد صورتمو بردم جلو که روشو اونور کرد
و بلند شد و رفت بالا تو اتاقش باخودم گفتم همین دیشب خودت میخواستی اینکارو بکنی بعد حالا بهت فرصت دوباره دادم نادیده میگیری
به خودم گفتم ولش کن داشتم ظرف خارو جمع میکردم
که صدای زنگ بلند شد
زینگ زینگ
رفتم در رو. باز کنم یه پسر خیلیییی قشنگ بود لبخندش خوشحالیشو اثبات میکرد
گفت
×سلام من برادر تهیونگم
ادامه دارد
حمایت یادت نره 💕
دیدگاه ها (۵)

پارت سوم در خود به خود باز شد دست تهیونگ جلوم دراز شد و به خ...

پارت دوم میزشو گرد گیری کرد پاش روی یه چیزی رفت داشت لیز میخ...

باه باه بعد سال ها 🌝پارتتتتپارت {1} ویو ا/ت صبح زود بیدار شد...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط